زندگي با همه وسعت خويش،محفل ساده غم خوردن نيست،زندگي خوردن و خوابيدن نيست،اضطراب و هوس ديدن نيست،زندگي جنبش و جاري شدن است،از تماشاگه آغاز حيات تا به جايي که خدا مي داند
شب بود و شمع بود و من بودم و غم شب رفت و شمع سوخت و من موندم و غم
يه روز يه چوپان ميره خواستگاري . بهش ميگن چه كاره اي ؟ميگه :مهندس دامپيوتر و پشم افزار
نوشته شده توسط elham در 87/02/11 ساعت 14:36 | لینک ثابت |
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی خیلی سخته یک غریبه به دلت یک وقتی بشینه بعد اون بگه که هرگز نمی خواد تو رو ببینه
آنكه هوس سوختن ما ميكرد كاش مي آمد و از دور تماشا مي كرد
هيچ حسرتي در دنيا اين چنين يک جا جمع نمي شود که در اين سه واژه کوتاه جمع شده : او ـ دوستم ـ ندارد
نوشته شده توسط elham در 87/02/10 ساعت 16:57 | لینک ثابت |
